

قاب دل خالیست تصویرت کجاست
عکس تو در خلوت آیینه هاست
لحظه هایت را برایم هدیه کن
هدیه خواهم کرد آنچه مال ماست
کوچه ها مستند از بوی عبور
یا عبور توست یا بوی خداست
قصه تقدیر این باشد که هست
کار خوبان وعده! کار ما وفاست



قاب دل خالیست تصویرت کجاست
عکس تو در خلوت آیینه هاست
لحظه هایت را برایم هدیه کن
هدیه خواهم کرد آنچه مال ماست
کوچه ها مستند از بوی عبور
یا عبور توست یا بوی خداست
قصه تقدیر این باشد که هست
کار خوبان وعده! کار ما وفاست


با دست خالی از عشق
دیگه هیچ جا جای من نیست
انگاری هیچ چیزی مرهم
واسه این زخمای تن نیست
من فراموش شدم و تو هنوزم تو نفسامی
رفتی بی من ولی انگار هر جا می رم تو باهامی
رفتی گفتی خاطراتم جای من واست می مونه
کاشکی بودی می دیدی دلم از دوریت می خونه
کاش این طور دوست نداشتم که بگم بی تو نمی شه
کاش دلت سنگی نبود ودل من مثل یه شیشه



حسرت عشق پاک
دود غم در چشمم
می تراود اشکم
می کند خیس گونهء سردم را
کورسوئی از عقل
همچون شمع سحر در سراشیب افول ، در سر دارم
و فانوس خیال در دستم
می روم با پای پیاده طرف جاییکه نمی دانم چیست
یا کجاست ، یا چه نامی دارد
فارغ از هر تصمیم
فارغ از خوف و رجاء
و به دور از یقین و تردید
می روم در راهی که پراز پیچ و خم است
نه دلیل راهی است
و نه کس چشم به راهم مانده
در شبی سرد ، نه از سرما
بلکه از نامردی
همهء جان و تنم می لرزد
و در این پائیزان که پر از زردی نفرت گشته
می روم سوی بهار
من دگر از باد خزان ، این همه ویرانگر
این همه قاتل سبزی این همه بی ثمری
خسته و دل تنگم
هرچه می بینم در خود و بیرون از خود
بانگ برمی دارند که برو
و دراین راه پر از شیب و فراز
لحظه ای از رفتن خود پای مکش
که تو پا داری و پاست برای رفتن
تا کی از این شب پر حیله و نیرنگ دل نکنم
تا کی تسلیم سکوت لب بر لب بنهم
تا کی در حسرت عشقی پاک
چشم بر جادوگر شهوت که طلسمش عالم گیرست
دوزم و حسرت بخورم
به خدا کار بشر این همه نیرنگ نبود
به خدا برترین لذت او شهوت صرف نبود
به خدا شعر من و ما غمنامهء تزویر نبود
به خدا فاصله ها کمتر بود
به خدا قسمت ما از دنیا این همه اشک نبود
غصه نبود ، گریه نبود ، آه نبود
فصل ما زرد نبود
چه نمودست بشر با دل خود ، با فطرت خود
وای از این بی ثمری
داد و بیداد از این بی خبری
چاره اش چیست ، نمی دانم هیچ
همهء همت من رفتن و رفتن گشته
رفتن از شهوت رفتن تا عشق
رفتن از کشور فکر تا به اقلیم شهود
رفتن از این پایان تا سرآغاز ظهور
تا به سرچشمهء حکمت تا نور و سرور
این زمان باید رفت
رفت و هیچ نپرسید و نگفت :
تا کجا ، تا کی و مقصد چیست؟
این زمان باید رفت
باید رفت



من یک مسافرم همین و بس
دیرگاهیست کوله بار خویش بسته ام
هرلحظه می روم تاعمر دهم به باد
گویی جز این هنر ندارم به یاد.
دیریست شب از خاطرم نمی رود
گویی ستاره ای به من نمی دمد
هردم دراین کوره راه سنگلاخ عمر
با درد پیاله های خود شکسته ام...
امروز می رود از خاطرم دو چشم تو
دیگر شکسته ام هر آنچه رفت وبود وشد
دیگر چه می خواهم از افسون این سفر
من مانده ام با دو چشم مهربان تو.



ناتاناعیل
.آرزو مکن که خدا را در جایی جز همه جا بیابی.هر مخلوقی نشانی از خداست وهیچ
مخلوقی او را هویدا نمی سازد.
همان دم که مخلوقی نظر ما را به خویشتن منحصر کند.ما را از خدا بر می گر داند.
************
ما همگی اعتقاد داریم که باید خدا را کشف کرد
دریغا که نمی دانیم هم چنان که در انتظار او به سر می بریم
به کدام درگاه نیاز آوریم
سرانجام این طور نیز می گوییم که او در همه جا است
هر جا و نایافتنی است
************
به هر کجا بروی جز خدا چیزی را دیدار نمی توانی کرد
خدا همان است که پیش روی ماست
ناتاناییل
ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می نگری
ناتاناییل
من شوق را به تو خواهم آموخت
اعمال ما به ما وابسته است
هم چنان که درخشندگی به فسفر
درست است که اعمال ما
ما را می سوزاند
ولی تابندگی ما از همین است
و اگر روح ما ارزش چیزی را داشته دلیل بر آن است که سخت تر از دیگران سوخته
است
************
برای من خواندن این که شن ساحل ها نرم است کافی نیست
میخواهم پای برهنه ام این نرمی را حس کند
معرفتی که قبل از آن احساسی نباشد
برای من بیهوده است
هرگز در این جهان چیزی ندیده ام که حتی اندکی زیبا باشد
مگر آن که فورا آرزو کرده ام تا همه ی مهر من آن را در بر گیرد
************
آندره ژید
